پاییز...
پاييز آمده ! تا سرعيني نباشی نمیدانی پاییز یعنی چه؟! اکثر مردم اینجا جشنهای عقد و عروسیشان را در پاییز برگزار می کنند و این زیبایی پاییز را در سرعین دوچندان میکند. به واقع پاییزی که در ادبیات تمثیلی نشانه ای از فراق و جدایی و هجران است،در سرعین زیبای ما رنگ و بوی دیگری دارد که به وصال گویا نزدیکتر است. ولی در عین حال پاییز اینجا هم مثل پاییز اکثر نواحی ایران پاییز است. ساعات شروع به کار اداره جات مثل نواحی دیگر تغییر میکند و مدرسه ها باز میشوند.مدارس محفلی میشوند برای آموزش و پرورش دانش آموزان.البته در مدارس دخترانه (به خصوص سطح راهنمایی و دبیرستان) جریان کمی متفاوت تر است.از چهره هایی که پارسال در پایه ای پایینتر می دیدی، امسال کمتر شده .پرس و جو که میکنی میبینی یا ازدواج کرده اند و یا در شرف ازدواجند و دیگر یا نیازی به تحصیل نمی بينند، یا شوهرانشان و یا حتی گاهی پدرانشان اجازه ی ادامه ی تحصیل را به ایشان نمی دهند.در پاییز اینجا دغدغهء دختربچه ي محصل دیروز دیگر خرید دفتر و قلم و کتاب نیست،دغدغه های تازه ای پیدا کرده مثل خرید جواهر و لباس عروس و ...
دنیای جدیدی را تجربه میکند.دختری که تا دیروز خاله بازی میکرد و در خیالاتش نقش مادر را بازی میکرد تا سال دیگر هم حتما باید مادر میشد!
آری پاییز اینجا خیلی زیباست ولی هستند دخترانیکه تا چندی پیش ترک تحصیل کرده اند و حال جوانی ناکرده پیر شده اند .و اين را هيچ كس حتي من و توييكه ادعا ميكنيم دردشان را ميفهميم نخواهد فهميد جز خودشان در پاييزهاي ديگري كه خواهد آمد و اين بار نه زرق و برق جواهرات و رنگ لباسهايي كه شايد براي سرگرمي و دلخوش كنك بهشان ميدهند و نه آرزوهاي بزرگ براي فرزندانشان جاي جواني ناديده شان را نخواهد گرفت. اينجا هنوز عصر جاهليت است براي بعضي ها. اينجا هر دختر نو بالغي كه زود ازدواج كرده و حالا به بن بست رسيده و توان فرياد زدن را هم ندارد، براي ديگران پيامبري ست كه با نگاهش با رعشه ي نابهنگاميكه در صدايش ميشنوي فرياد ميزند كه:

پ.ن1:اين پستو واسه پيشگيري از تعجب مردگي غريبه هايي نوشتم كه پاييز قراره بيان سرعين، چون همشهريام كه به اين قبيل جريانات پيش پا افتاده (!) ملتفطن.
پ.ن2:بنا به مصلحتی كه بعدآ به دوستان خواهم گفت تريپ مطلب عوض شد . گير ندين!
پ.ن3: ايها الناس! بنده ي حقير كنكور ارشد قبول نشدم .توروخدا نمك رو زخمم نپاشين، انقدر نپرسين قبول شدي؟ قبول شدي؟ قبول نشدم ديگه.خِلاص!
بنواز

همیشه دنبال سازی بودم تا بنوازمش
نواختمت!
حال خود سازی شدم به دست تو تا بنوازیش
بنواز ای عشق...
حكايت اين چند روز
احساس بودن در خلأ را ميكنم و دست و پا زدن ميان زمين و زمانش را كه چه خواهد شد. گفتم زمان .اين روزها چقدر سخت مي گذرند. گويي به افيون كشتن ثانيه ها مبتلا شدم ولي هنوز هم ثانيه هاي دست ناخورده ي بلاتكليفي دارم كه منتظر يك اشاره اند .
ترس از براي از دست دادن، داشته هايم را محاصره كرده است. ولي اجازه نميدهم اين ترس زندگي را از من و تو بگيرد. شايد به نوعي از اين ويران شدن نياز داشتم تا خودم را محك بزنم كه آيا توانايي پا گذاشتن در پله ديگر زندگيم را دارم يا نه.
ياد آخرين بند كيمياگر پائولو كوئيلو مي افتم كه برايم زمزمه ميكردي:
فاطمه من مي آيم...
چه بيتابانه تو را طلب ميكنم اي دوريت آزمون سخت زنده به گوري ...
"شاملو"
امان از آفتاب نگاهی که همیشه از موضع مضایقه بتابد!
از آزمون برگشتي، آزمون آمادگي براي كنكور ارشد.
ارشد!!!
خسته تر از هميشه سوار يكي از ماشينهاي خطي ميشوي و آرامشي كه چند لحظه دور از استرس هاي هر روزه تو را فرا ميگيرد. راننده راديو را روشن مي كند صداي كودكانه اي حواست را به راديو جلب مي كند، مي خوام برم تو هوا غواص بشم!
خبرنگار مي گويد: امروز اولين روزه مدرسه ست،اومدي درس بخوني كه چيكاره بشي؟ و صداهاي كودكانه اي كه هر كدام با ذوق و شوق جواب مي دهند: ميخوام دكتر بشم ، ميخوام مهندس بشم، ميخوام خلبان بشم، ميخوام فضانورد بشم ،مداد رنگيامو ببين چقدر خوشگلن!
سرت روي گردنت سنگيني ميكند، غم غريبي تو را فرا ميگيرد.چشمهايت را مي بندي و به ياد مي آوري روزي را كه تو هم در موضوع انشايي مثل اين كه: ميخواهيد چه كاره شويد،پرده از اين آرزوهاي كال برداشته اي و كلي پيش خود نقشه كشيده اي كه اگر بزرگ شوم ال مي كنم، بل ميكنم. تند تند پايه ها را با نمرات عالي طي كرده اي تا آرزوهايت برسند.
ولي چه رسيدني؟!
چه ميدانستي روزي كنكوري باشد و توزيع ناعادلانه يِ امكانات تحصيلي و سهميه اي و مصوبه ي بومي گزيني سازمان سنجشي و...!
چه ميدانستي هميشه فاصله اي هست بازهم بين خواستن و توانستن.
چه ميدانستي واژه ي نژاد پرستي چيزيي نيست كه فقط در كتابهاي تاريخ خوانده باشي و با دلي آرام (و البته ساده لوح!) بگويي گذشت!
چه ميدانستي كه اصلآ در آينده اي نه چندان دور آرزوهايت بعد از اين همه آب دادن هنوز هم كال بمانند وتو را وحشت كنكورهاي دگر!
خسته اي،سرت را روي شيشه تكيه ميدهي تا بخوابي.
وه مگر به خوابها ببينمت عدالت!!!
صدای راننده:رسیدیم خانوم!
میشد بهتر از این باشد!
این اولین باری ست که خود خودم به ظالمانه ترین شکل مجازاتم می کند با نخواستن و نگفتن و بی علاقگی برای نوشتن.
ماهها پیش از آنکه این ماه مبارک آغاز شود پیش خود گفتم چقدر حرفها دارم با این ماه،چقدر تنهایی و تاریکی غلیظ شبهایش را می پرستم!، چقدر بی کرانگی اش در خود گمم می کند،چقدر دلم برایش تنگ شده،چقدر حتی عاشق بریدن و پیوستنش هستم،ولی حالا که رسیده ام فقط رسیده ام.رسیدنی که شاید آن هم درگیر ابهام بود .
گاهی وقتها در زندگی ات اتفاقاتی می افتد که سردی نفس نفس زدنهای مرگ را روی صورتت احساس میکنی و تنها عکس العملی که رفلکس وار انجام میدهی چاک چاک شدن بغضی ست پشت سیبک گلویت.
و آنجاست که پیش خود میگویی:وای خدای من!میشد بهتر از این باشد.
و آنجاست که تازه احساس میکنی همه کار کرده ای جز زندگی!کلی کتابهای نخوانده داری که روزی خریدیشان به امید فراغت اما کدام فراغت.
و آنجاست که هر چه تو را از خودت دور کرده را ملامت می کنی.کتابهای درسی ات،تفریحاتت و...
از هر چه درس و قیل وقال مدرسه است بیزار میشوی.
کلی لحظات زندگی نکرده خفتت را می گیرد و تو باید پاسخگوی نفس خودت باشی.
دلم زندگی میخواهد،دوست دارم این مدت باقیمانده را زندگی کنم...
(.......)
وقتي زور رداي تقوا به تن ميكند ،بزرگترين فاجعه به بار مي آيد.
خواستم به بهانه ي اين جمله ي" رادها كريشنان" دغدغه هاي امروز روز مردمم را در لابلاي كنايه ها بنويسم ،خواستم بنويسم تا كمي وجدانم آرام گيرد،خواستم بگويم نگفته هايي را كه ديگر براي پنهان كردنشان جايي در دل ندارم. ولي هيهات! كه خود نيز ميدانم همه ي ناگفته هايم حتي ذره اي غبار هم نميشود تا جلوي ديدگانم را بگيرند براي آنكه نبينم!
خواستم بنويسم ولي ديدم فرسايش ناشي از كنايه ها خود عذاب وجداني فراتر است...
پ.ن: نميدانم شايد هم براي آنكه مشمول قانون فيلترينگ نشوم ترسم را پشت كنايه ها مخفي كردم!
های برادر جان!
هاي اي برادر! بگو آخر چرا اينگونه نگاهم ميکني؟! من نيز چون تو انساني هستم با دو پا و دو دست،با تفاوتهايي که قبل از هبوطمان هيچ کدام را نداشتيم.نميدانم،شايد تقصير تو نباشد و شايد باشد! خودت بگو که چرا؟
گفتند اگر سر و دست و موي را بپوشانم ديگر اينگونه نگاهم نخواهي کرد و من نيز پوشاندم،ولي تو هنوز هم ...

بيا يك روز اين پيله هاي ترسمان را پاره كنيم و مثل دو انسان كه هنوز بوي شرف از ژرفناي وجودشان به مشام مي رسد يكدگر را بشناسيم.يكدگر را ببينيم،سير ببينيم.آري ببينيم ولي نه آن نگاه كه تاوانش خانه نشيني من و شرافت سوزي تو باشد!
چشمهايت زيباست به هوس نيالاي دل!
خاكمان يكيست به لجن نیارای گل!
بگذار مردمكانت برايم آسمان امني باشد تا مردمكانم آرام گيرند. ولي هيهات! تا به ياد دارم از ايشان گريخته ام.
چرا نتوانيم من و تو انسان را رعايت كنيم؟!
چرا نتوانيم بي حضور هيچ ترس يا هوسي،بي هيچ تعلق خاطري جز احساس انسان بودن كنار هم بنشينيم و گفتگو كنيم؟
باز هم آنگونه نگاهم كردي؟! نه! بخدا قصد ندارم اتوپيايي بسازم و با خيالش نان و آب را بر خودمان حرام كنيم! با اين همه قلاده و زنجير حول افكارمان تصور مدينه ي فاضله هم سخت است .
بيا و بگذار يك بار هم كه شده پاهاي خسته ام رطوبت ماسه هاي ساحل افكارمان را بي هيچ ترسي حس كند.بيا و بگذار براي يكبار هم كه شده براي هميشه زيبا و اصيل زندگي كنيم.
بيا و بگذار زندگي كنم...
...

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود،
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق نبود،
اگر ذهن آیینه خالی نبود ،
اگر عادت عابران بی خیالی نبود،
اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری صمیمانه را به خاطر سپارد،
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد،
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد،
اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد،
و می شد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم،
اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت،
اگر کوهها کر نبودند،
اگر آبها تر نبودند،
اگر باد می ایستاد،
اگر حرفهای دلم بی اگر بود،
اگر فرصت چشم من بیشتر بود،
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم،
تو را می توانستم ای دور!
از دور،یکبار دیگر ببینم...
"قیصر امین پور"
یه تیر به خودمون!
گاهی اوقات احساس میکنم بعضی وقایعی که اطرافمون اتفاق می افته بخاطر اینه که به من و توی شهروند تلنگر بزنه كه حواسمون به اطرافمون باشه. چند روز پیش وقتی داشتم از یکی از خیابونای اصلی شهر با خواهرم رد میشدم ،متوجه شدم که بعضیها اصلا به حقوق دیگران احترام نمیذارن و چراغ قرمزو طوری رد میکنن که انگار نه انگار که من عابرهم باید از این خیابون برحسب نیاز بگذرم.
بعضی هایی که هر از گاهی خیلی بیشتر از بعضیان!
من هم وقتی متوجه شدم بی محابا دل به دریا زدم و گفتم هرچی بادا باد و غرولند کنان از خیابون رد شدم(حالا نگین چون دیه ی زنها زیاد شده شیر شدم!)
در همین حین که با ناراحتی داشتم از خیابون رد میشدم دیدم یه آقا که از وجناتش معلوم بود توریست و خارجیه با اشاره به چراغ عابر فریاد کنان چیزی شبیه به این جمله ی انگلیسی رو می گفت:the green ( سبزه) .بعدشم دوچرخشو روی خط عابر خوابوند و مانع حرکت پرایدی شد که یه جوون نسبتآ سوسول امروزی رانندش بود . اين جريان با اومدن افسر راهنمايي رانندگي هم تموم نشد و اون مرد تا قرمز شدن چراغ همچنان دوچرخشو روی خط عابر نگه داشت. و جالب اينجا بود كه اون جوونك پياده شد تا با اون مرد دعوا كنه.ديدن اين صحنه جالب، خيلي هم دردناك بود !
واقعا اون آقا از اين بي توجهي به قانون در ايران چه فكري ميكنه؟!
ديدن عابرهايي كه بي توجه به چراغ از خيابون رد ميشن هم ديگه نور علي نوره.
اميدوارم ديگه شاهد اين قبيل صحنه ها نباشيم.البته فقط اميدوارم!
پ.ن:ولادت مولاي علي (ع) و روز پدر و مرد مبارك.
خداحافظ...
اين روزها درگير تكميل مدارك دانش آموختگي و تصويه حسابم، تا دانشگاه از خوان نعمت لايزالي كه گسترده سريعتر مدركم را بدهد!
ولي هر چقدر هم دوندگي ميكنم گويي بي فايده است. مسئول امور دانش آموختگان ميگفت:طي دورهء زماني حداقل سه تا شش ماه براي كسب مدرك عادي ست!
راست ميگويد، يادم رفته بود در ايران زندگي ميكنم و بروكراسي ايراني چيزي بيش از اين را اقتضا نميكند! بي خيال...
حال غريبي دارم. احساس ميكنم با بخشي از وجودم وداع ميكنم! پيشترها در گيرو دار امتحانات و سختگيريهاي نابجاي برخي استادين محترم آنقدر اين لحظه را در ذهن تداعي ميكردم و از آن محظوظ و اندكي هم مكيوف ميشدم كه نگو! ولي حالا...
خداحافظ دانشگاه ، خداحافظ دلواپسي هاي شب امتحان، خداحافظ بيداريهاي تا پاسي از نيمه شب.
خداحافظ بچه ها،هم كلاسيها،دوستان.خداحافظ اساتيد عزيز:دكتر سبحاني، دكتر نوري، دكتر زهري، آقاي دباغ، آقاي زرگرزاده، آقاي داننده، آقاي بادام دوست، خانوم فرهمند، خانوم رضايي، خانوم قهرماني، خانوم نيك منش و...
خداحافظ آزمايشگاه درب و داغان گروه جانورشناسي!،
خداحافظ آزمايشگاه نسبتآ مجهز گروه گياهي،
خداحافظ قورباغه هاي فلك زده اي كه در راستاي خدمت به بشريتي كه خودمان باشيم زنده زنده مغزتان را پيت كرديم،
خداحافظ بوفهء نسبتآ موزيكال دانشگاه!،
خداحافظ جشن دانشجويي،
خداحافظ خاطرات تلخ و شيريني كه بخشي از وجود و اعتقاد الميرا شديد.
خداحافظ ...
خداحافظ...
خداحافظ... .
پ.ن:این خاطرات شاید تجدید شدنی باشه اگه در آزمون فوق لیسانس پذیرفته شم.فعلآ فقط مجاز شدنم مسجل شده دعا کنید قبول شم .
قشنگ مثل تبسم خدا
اونقدر قشنگ اتفاقات مختلفو كنار هم چيد و بزرگوارياشو بهمون نشون داد كه حس كردم هنوزم بغل خود خدام!
با حكيمه در مورد دغدغه هامون،اعتقاداتمون،افكارمون،درد دلامون و خلاصه حرفايي كه از سر نگفتن تو دلمون تلمبار شده بود، حرف ميزديم كه يه دفعه بارون گرفت و ما هم دنبال يه سرپناه بوديم كه رسيديم به امامزاده حليمه (خواهر امام رضا) كه داخل يه كوچه بود.اصلآ نميدونستم اردبيل امامزاده ء خانومم داره.
روز زن بري زيارت يه امامزاده ي زن و كتاب خدا رو باز كني تا باهات حرف بزنه . اونوقت سوره ي مريم بياد كه ميفرمايد:
" از زير آن درخت فرزندش او را ندا كرد كه غمگين مباش كه خداي تو از زير قدم تو چشمه ي آبي جاري كرد* اي مريم شاخ درخت را حركت ده تا از آن براي تو رطب تازه فرو ريزد* تناول كن و از اين چشمه آب بياشام و چشم خود به عيسي روشن دار و هر كس از جنس بشر را كه ببيني به او بگو كه من براي خدا نذر روزه ي سكوت كرده ام و با هيچكس امروز هرگز سخن نخواهم گفت"
حس ميكنم همش يه حكمت قشنگ بود كه ميگه : اي زن،حتي اگه مثل مريم در اوج نا اميدي هم باشي خدا با توست.
پ.ن1:روز زن مبارک .
پ.ن2: ننوشتنم در سالروز درگذشت دكتر شريعتي را پاي بي حرفي نگذاريد! به قول خودشان:حرفهايي هست براي نگفتن كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند!
خون زن هم خون شد!
بله! درست متوجه شدید،واقعآ این اتفاق رخ داده. و از این پس به زنها نیز در تصادفات، دیه ای مساوی با مردان تعلق میگیرد.
برای من همیشه از پیشترها جدای بحث مالی، واقعآ این یک سؤال بود: که چرا ارزش جان یک زن در ایران باید کمتر از مرد باشد؟!
با اینکه قوانین زیادی چون حق طلاق،حق حضانت فرزند،شهادت زن و...و...و... در سیستم قضایی ما هست که جای بحث دارد ، ولی همین هم از آن همه غنیمتی ست. یک غنیمت به غنائم امید زنان اضافه شد تا اینکه حس کنند خون یک زن هم در ایران مثل خون مردان خون است.
پ.ن :این خبر خوش رو امروز از یه دوست خوب با استناد به یه منبع موثق دریافت کردم که لابه لای همهء دغدغه های فکریم از ته ته دل شادم کرد.
قرمزته!
با اینکه احساس میکردم دیگر هیچ تعصبی به فوتبال و تیم خاصی ندارم، آنقدر سر این بازی جیغ زدم که...
شاید من نیز به نوعی همانند هوای دم کرده و اوضاع راکد اطرافم طالب این هیجان بودم!
رسمآ در همینجا برد تیم پرسپولیس و قهرمانیش در لیگ برتر را به طرفداران این تیم تبریک میگویم.
پ.ن:میدونم یه کم دیر گفتم ولی گفتم.![]()
...
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید:
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت!
