سرت به کار گرم می شود ،برنج ها را پاک میکنی ،خانه را تمیز میکنی ،ژله و ترشی را درست میکنی،دنبال خرید چندین خیابان را پیاده گز میکنی ولی هنوز سرت گرم کار است و نمیدانی که قرار است یک نفراز خانواده ات برای شروع یک زندگی مشترک از شما دور شود.میدانی ولی یادت می رود هی !
همش فکر میکنی قرار است برود دانشگاه و برگردد یا برود همین سر کوچه شارژ بخرد یا چمیدانم هر چه...
تازه وقتی ریسه ها را باز می کنند و کمدهای خالی لباس خواهرت را می بینی یادت می افتد که رفته است . یا وقتی نگاهت به نقاشی رنگ روغن فوق العاده و هنرمندانه اش از پائیز که موقع رفتن به یادگار تقدیمت کرده می افتد چیزی ته دلت فرو می ریزد انگار و زیر لب میخوانی:
باغبانا زخزان بیخبرت می بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد!
پیش خودت میگویی تمام شد . بالاخره تمام شد و رفت و همه ی کارها و برنامه ها پیش چشمت رژه می رود که :
خدارو شکر جشن حنابندان سرعین و جشن عروسی ماسال طبق برنامه و خوب انجام شد . چیدمان خانه ی عروس و خریدن جهازیه و بردن و چیدن کار خیلی خیلی سختی بود که تا خود روز عروسی طول کشید ولی به دیدن خنده ی سمیرا می ارزید.
خوشبخت که باشی دوری راه و غربت معنا ندارد . خوشبخت که باشی حرف و حدیث بی پایه است . خوشبخت که باشی...
پ.ن:راستش را بخواهید خیلی دل دل کردم بنویسم یا چمیدانم بهتر بنویسم ولی دل و دماغ نوشتن نبود مثل گشتن به دنبال کسی می ماند که بخواهی با کلمات گنگ پیدایش کنی وقتی حتی با فریاد یا سکوت پرمعنا پیدایش نشود!!!
به امید خوشبختی همه ی دوستان...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت
19:26 توسط المیرا فرخی |
۱. همین اول سالی شنیدن خبر ازدواج یک دختر بچه ی ۱۲ ساله، بسی شگفت زده ام کرد چرا که تا حالا در این شهر زیر ۱۴ سالش را نه دیده بودم و نه شنیده بودم! و تصور اینکه یک عروسک سرنوشت ساز را چگونه در دستانش میگرداند به شخصه برایم از سوالات چرند استعداد تحصیلی آزمون دکترا هم سخت تر و جان فرساتر بود!
۲. آه و ناله ی یک معلم دبستانی بعد از مشاجره ی تلفنی با همسرش در کلاس درس برای شاگردانش که: درس بخوانید تا به یک جایی برسید چرا که پوشک بچه گران شده است، موجبات خنده ی تلخم را فراهم کرد!
۳. گران شدن کاغذ و کیمیا شدنش که خبر بسیار بسیار بدی ست برای همه ی آنهایی که من باب موضوع انشای کذایی علم بهتر است یا ثروت ،مثلا گزینه ی علم را انتخاب کرده بودند! ( اینجاست که میفرماید : دست گربه به گوشت نمیرسه میگه اخیه!!!)
.
.
.
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت
22:51 توسط المیرا فرخی |
یک دوستی میگفت کارایی سه نقطه ها برای زمانی ست که کلمه ای برای توصیف آنچه واقع شده یا می شود نداریم . راست می گفت ،زندگی پر است از این سه نقطه های لعنتی که نمیدانی با چه چیزی تهی بودنش را پر کنی!
با چه چیزی دروغش را...!
با چه چیزی بی وفایی اش را...
با چه چیزی...!
...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت
10:39 توسط المیرا فرخی
امروز 13 فروردین یا همان 13 بدر خودمان است. تا یادم می آید از بچگی مادرم میگفت این روز را حتما گشتی در فضای سبز بزنیم و در خانه نمانیم تا هم نحسی اش ما را نگیرد و هم هوای تازه بخوریم! یکی از همسایه هامان هم که نمیدانم چرا دل کندن از خانه را نداشت بالا پشت بام خانه با سر و همسرش بساط پهن میکردند و آتش روشن میکردند و کبابی به نیش میکشیدند. این کارشان همیشه برایمان جای سوال داشت و اکثر مواقع وقتی رابطه ای بین گشت زنی در فضای سبز و دشت و دمن و پشت بام نمی یافتیم و کلا پشت بام را هم جزو خانه میدانستیم خنده مان میگرفت،یادش بخیر...!
بابا ولی همیشه دنبال جای دنجی بود که هم زیبا و سبز باشد و هم زیادی شلوغ نباشد ، شاید در راستای اهداف حمایتش از خانواده(!)،چرا که همیشه حضور افراد مختلف در یک جا منجر به دغدغه های مختلفی میشد و کلا مکان دنج و خوب بهتر صدای طبیعت را به گوش آدم میرساند تا مکان شلوغ . اما همین، خیلی سخت بود چون استان اردبیل از آن دست مناطقی ست که بهار اصلی اش دیرتر از بهارتقویمی اش می آید و پیدا کردن فضای سبز دنج، کار سختی بود که فقط از عهده ی خودش بر می آمد و بر می آید.
با امسال دو سالی ست که گشت 13 بدری مان دو قسمتی شده صبح تا ظهر با خانواده ی همسر در مکان همیشگی شان موسوم به باغ، ظهر هم تا عصر با خانواده ی خودم هر جای بکر و سبزی که بابا کشفش کند!
هر دو مزه ی خودش را دارد مهم کنارهم بودن و شاد بودنمان است که در فضای سبز تمیز بیشتر احساس خواهد شد .
در مورد 13 فروردین و علت نحس بودنش که شاید کمتر ربطی به عدد 13 داشته باشد و بیشتر دلایل تاریخی دارد تازگیها چیزهایی خواندم که شما هم می توانید آن را از اینجا بخوانید . علت تاریخی اینکه ما در روز 13 فروردین خانه نمی مانیم و بیرون می رویم طبق گفته *کتب تاریخی به زمان خشایار شا و کشته شدن هزاران نفر از ایرانیان به دست یهودیان برمیگردد. صرف نظر از علت تاریخی که صحت و سقمش را باید از تاریخ پژوهان پرسید امروزه 13 فروردین برایمان روز طبیعتی ست که باید قدرش را بدانیم و از همین نعمت لایزالی که روز به روز با اعمال انسانها کوچکتر می شود استفاده ی بهینه کنیم. نمیدانم شاید در گذر زمان به این نتیجه رسیده ایم که قبول کنیم همان بهتر که تلخی تاریخ را با در کنار هم بودن بازماینده هایمان و سرزیمنمان به شادی بدل کنیم و اینگونه بیشتر قدر داشته هایمان را بدانیم .
ولی هر چه که هست برای خیلی ها حتی اگر سفرهای جورواجوری به دور و نزدیک داشته باشند 13 فروردین و بساط پهن کردنشان شاید در همین دورو برها مزه ی دیگری دارد که کسی نمی تواند منکرش شود.
ایام بکامتان...
*منبع: کتاب واژه های فرهنگ یهود چاپ اورشلیم ، کتاب استر ، کتاب تاریخ ایران باستان پیرنیا ، تاریخ ده هزارساله ایران تالیف عبدالعظیم رضایی، تاریخ ایران قبل از اسلام دکتر عبدالحسین زرین کوب و منابع تاریخی دیگر...
پ.ن : امیدورام این بادی که این روزها شهرمونو تحت سلطه ش گرفته بذاره یه ۱۳ بدر درست و درمونی داشته باشیم! به گمونم همین روزهاست که چندتا توربین بادی بیارن نصب کنن اینجام بشه مثل منجیل. بدم نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت
0:16 توسط المیرا فرخی |

ایام را از شما مبارک باد
ایام می آیندتا از شما مبارک شوند
مبارک شمائید...
"شمس تبریزی"
نوروز مبارک از وجود شما

عید نوشت: این هم از هفت سین امسال اینجانب از دو نما،که در نهایت تصمیم بر این شد که روی گلیم و تلفیقی از مدرن و سنتی در بک گراند سنتی باشه. کسی فهمید چی شد؟! عید همگی مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت
15:16 توسط المیرا فرخی |
بهاریه ام برای ویژه نامه ی نوروزی آوای اردبیل{۱}
می چرخد و می چرخد و می چرخد این چرخ دوار و دنیا همیشه اینطور نمی ماند که پدری برای پاهای خسته و سرمازده ی کودکش کفش نداشته باشد. می گردد این روزگار و ورقهای تقویم می رسند به آخر اسفند و اشتیاق سالی نو و دلهای یخ زده شاید مجال ورود ذره ای خورشید را به خود بدهند! بهار که می رسد باید به آورد ،و پدر تمام تلاشش را میکند تا برای کودکش کفش نو بخرد تا جاده های از ترس بی کسی و نداری، درنوردیده اش با پاهای کوچک فرزندش پیموده شود و خنده ی او میشود عیدی پدر.
مادرخانواده خانه می تکاند ، زشتی ها را میزداید و در ظرفی گندم میریزد و هر بار که به آن آب می دهد آرزوهایش را آرام آرام زیر لب زمزمه میکند تا سبز شوند . با خود می گوید خدایا برسان صاحب خانه را و تعجب کودکش را جواب میدهد که "دونیا بله گالماز"!
آری دنیا همیشه اینطور نمیماند و دو پرنده به یمن بهار یادشان میرود که مرگ با دانه هاي برف زمستان قراري دارد!

پرنده مرگ سرد را مي شناسد ولي با اين حال زندگي مي كند!
مي دود،مي پرد،مي رود با اينكه مي داند خواهد مرد ولي هر لحظه را تام زندگي مي كند .
وه! كه چه زندگي پرشكوهي ست هر لحظه را تام زيستن.
و حال زمستان سرد هم مي گذرد.
زمستان مي گذرد و پرنده از خودش خواهد پرسید:
كو پس زمستان؟!
كو پس برف؟!
كو پس ياد زيباي پرنده ي مهاجر در برف؟!
كو پس مرگ...
زمستان گذشت ومن زنده ماندم.
(كه مي داند شايد بايد ميماند!)
بهار مي آيد و پرنده از خود خواهد پرسید:
زمستان بی بار را گذراندم با بهاربی یار چه كنم؟!
ولي كسي چه ميداند شايد بهار را هم زنده بماند. کسی چه میداند که دنیا همیشه اینطور نمیماند...
پ.ن: پیشاپیش سال نو برهمگی دوستان مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت
15:30 توسط المیرا فرخی |
نه تو میمانی نه اندوه ...
و چه زیبا گفته آقای کیوان شاهبداغی که:
نه تو میمانی نه اندوه ...
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند ...
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه ,آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی..
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه ولیکن خالی است ...
ساحت سینه برای جه کسی خواهد بود؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی است
تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده ...!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت
21:3 توسط المیرا فرخی |
1. یک سفر 5 روزه از سرعین تا بندر ترکمن داشتیم که پیشواز سال نو و سفرهای نوروزی رفته باشیم . بر خلاف اینجا که همه جا سفید و عریانه شمال ایران تو زمستون سبز و در عین حال سرده .تو این سفر یک شب رو در رامسر، دو شب در نکاء،و یک شب هم بندرانزلی موندیم. رامسریکی از شهرای مازندرانه که خیلی قشنگ و دیدنی بود. گرچه استخر آبگرمش به پای استخرای سرعین نمیرسید ولی اون هم در نوع خودش جالب بود. نکاء از شهرای دیگه ی مازندران با اون باغای پرتقالش انگار نه انگارکه زمستونه همچنان سبز مونده بود و تلفیق رنگ نارنجی و سبز درختاش شادی درونی خاصی به آدم میداد که دلش میخواست تا آخر باغ رو بدون کفش و دست باز بدوه! در بندر ترکمن ( که از شهرای استان گلستانه) هم کلی با لباسهای محلی مردم ترکمن عکس گرفتیم که گذاشتمشون بغل عکسای محلی که دو سال پیش در استان گیلان گرفتیم . همه ی زنهای ترکمن (یعنی پیرو جوون) یک نوع شال پشمی معروف سر میکنند که جزو صنایع دستی و سوغاتی شهرشون محسوب میشه و این پایبندیشون به لباس محلی از کم درآمدترین تا متمولترینشون برام خیلی جالب بود. دیوار قزل آلان (مار سرخ) که بعد از دیوار چین بزرگترین دیوار جهانه در این شهر قرار داره. امیدوارم سر فرصت بتونم به تفصیل یه سفرنامه ی خوب بنویسم.
2. خانه تکانی سه تا خونه امسال مثل پارسال به دست گره گشای اینجانب بسته ست! خونه ی خودم ،مادرم و مادرشوهرم که این هم بار کاری این روزها رو خیلی زیاد کرده به اضافه ی خرید جهازیه ی خواهرم که اگر خدا بخواد به زودی عروسیشه.
3. طبق روال پارسال،امسال هم مامانم برام سبزه سبز میکنه و من هم دقیقه به دقیقه متد جدیدی برای چیدن هفت سین به ذهنم میرسه که باید ببینم کدومشون در آخر پیروز میشن: کلاسیک ، مدرن و یا تلفیقی از هر دو.
4. رسومات عیدی دادن و گرفتنمون هم شکر خدا پابرجاست تا ببینیم که خدا چه عیدی برامون در نظر گرفته.
تا بعد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت
22:27 توسط المیرا فرخی |
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!
طنزی از ایتالو کالوینو
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند، شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !
حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.
میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...
پ.ن: این مطلب جالب را یک جایی دیدم و احساس کردم خیلی به درد حال و هوا ، وعده و وعیدها و از این جیب بگیر به اون جیب بریز بعضیها میخورد! خوشمان آمد!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت
19:37 توسط المیرا فرخی |

چه کسی میگوید که گرانی شده است؟ دوره ی ارزانیست!
دل ربودن ارزان،دل شکستن ارزان!
دوستی ارزان است.دشمنیها ارزان! شرافت ارزان!
آبرو قیمت یک تکه ی نان و دروغ از همه چیز ارزانتر،قیمت عشق چقدر کم شده است!
و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هرانسان!!!
"منبع ناشناس!"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت
19:22 توسط المیرا فرخی |